در عصر دانایی با دانا خبر      دانایی؛ توانایی است      توانا بود هرکه دانا بود               ز دانش دل پیر برنا بود      دانا خبر نخستین مرجع اخبار علمی - آموزشی در ایران      دانا خبر گزارشگر هر تحول علمی در ایران و جهان      دانایی محوری زیربنای توسعه و پیشرفت ایران اسلامی      دانایی کلید موفقیت در هزاره سوم      گزارش کامل هر تحول علمی را در دانا خبر ببینید      
کد خبر: ۱۲۵۷۳۲۷
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۴۰۰ - ۰۹:۰۶
داستانی متفاوت از ماجرای یک پرونده امنیتی
نویسنده: مجید یوسفی
من فقط عکسای خودمو می ذاشتم. عکسای مهمونیا و گردشایی که می رفتم.یا گردش و تفریح.عکسای خودمو دوست داشتم. البته برام هم مهم بود که لایک و پیام هم داشته باشم.پیجم مثل بچه م شده بود.مثل خونه خودم. هم دوستش داشتم، هم توش راحت بودم. خیلی راحت... همین که نامحدود بود و آزادی رو لمس می کردم احساس قدرت می کردم

کتاب زنان عنکبوتی روایت یک پرونده امنیتی واقعی با موضوع خانه ای پر از اسرار وبا پوشش جعلی برای سوءاستفاده از زنان و دختران توسط یک گروه بهایی و با شبکه سازی و مرتبط با خارج از کشور می باشد. موضوع کتاب روایت یکی از فریب خوردگان و نقش شبکه اجتماعی اینستاگرام در سرنوشت این شخصت بخشی از مطالبی است که در قالب داستان بیان می شود.

این کتاب بر اساس یک پرونده امنیتی واقعی است و اسامی و اماکن بنابر دلایل امنیتی تغییر یافته است. داستان حول محور یک خبر و تحقیقات و ماجراجویی چند مامور امنیتی شروع می شود و خواننده را با معماها وماجرایی تلخ ولی پر از هیجان همراه می کند.

قسمتی از کتاب را با هم می خوانیم:

چند روز بود که رابط مجموعه در ترکیه پیام مبهمی فرستاده بود و دیگر هیچ خبری بعد از آن نشده بود بلافاصله از فرانسه هم یک پیام دریافت شده بود مبنی بر کلید خوردن پروژه ای در ایران! اما هر دو رابط بعد از فرستادن پیام در سکوت رادیویی فرو رفته بودند و امکان هیچ نوع ارتباطی هم نبود.

امیر یک نیرو را به طور ثابت پای سیستم نگه داشت تا به محض آمدن پیام برای رمز گشایی اقدام کند.روز پنجم، در سکوت اول صبح اداره، وقتی امیر وارد اتاقش شد، بولتن سبز رنگ روی میز وادارش کرد تا ببیند بچه ها کار را چطور انجام داده اند. خیالش از سیر خبر ها که راحت شد، صفحه لب تابش را روشن کرد؛باید نظر نهایی اش را روی گزارش مفصل گروه های خبرنگاری می داد تا برای اقدام وارد گردش کار اداره شود. هنوز چند صفحه نخوانده بود که در با شدت باز شد نه سرش را چرخاند و نه نگاه از صفحه برداشت.فقط سینا بود که وقتی خبر خاصی داشت تمام آداب یادش می رفت.

امیر غرید:

-اگه خوش خبری بگو و الا برو!

سینا بدون تامل گفت:

-آقا امیر...رابط ترکیه ارتباط گرفته!

چشم از صفحه مانیتور برداشت و نگاهش را ثابت کرد روی سینا تا بهتر بشنود.

سینا نگاه کنجکاو امیر را که دید جرات پیدا کرد و قدن داخل گذاشت وگفت:

-بفرستم به آرش تا ببینن چی فرستاده؟

رابط ترکیه برای همه، سرنخ پروژه های مهمی بودکه خیلی کم اما خیلی حیاتی ارتباط می گرفت.

تا پیام برود روی میز بچه های رمزنگار،ظهر شده بود. آرش خودش هم همراه پیام آمد و برگه را مقابل امیر گذاشت؛ تنها چند اسم بود و پروژه هایی که با نام خاص کلید خورده بود.رابط تنها توانسته بود همین ها را بفرستد.

آرش می دانست باید چه کند.اجازه گرفت و از اتاق بیرون رفت. ایر رو به سینا کرد و گفت:

-شهاب کجاست. پیداش کن و بگو تا یه ربع دیگه اینجا باشه!

سینا که رفت امیر از پشت میزش بیرون آمد و منتظر در اتاق قدم زد.نگاهی به صفحه بزرگ مانیتور انداخت و روشنش کرد. چند قدم عقب رفت و روگرداند سمت تخته سفید.ماژیم مشکی را توی دست گرفت.ذهنش داست پینش صفر تا صدی انجام می داد.همیشه قبل از نشتن اول مطالب را در ذهتش منظم می کرد تا وقتی پیاده سازی شد، به نتیجه نزدیکتر باشد و خطای کمتری وجود داشته باشد.در ماژیک را باز کرد؛ اما بدون اینکه چیزی بنویسد، با فشار انگشت دوباره بست.در دوران دبیرستان و دانشگاه مسئله های سخت را راحت حل می کرد. اینجا هم زیاد معادله حل می کرد و نقشه ها را بازخوانی می کرد و هربار هم برای پیدا کردن متهمین تشویق می شد، اما نمی دانست چرا این بار با پیام رابط و حدس هایی که داشت می زد، روحش را می آزرد.


ارسال نظر
پربازدید ها
آخرین اخبار