
وقتی سرپرست تیم ملی جواب سوالاتش را با یک کلمه داد :«نه» بالاجبار غفور هم همراه بقیه سوار هواپیما شد.با تیک آف هواپیما وقتی که مسیر هوایی ثابت شد،سید همچین که چشمش به ابرهای آسمان افتاد با لبخندی شروع کرد سر به سر هم تیمی اش:«امیر غفور ، ابری، ابری» غفور که دو،سه ردیف جلوتر نشسته بود برگشت و تنها خندید.می خندید اما نگرانی از چشمهایش می بارید.لحظاتی با شیطنت گذشت و بعد همه دست از شوخی با غفور برداشتند.بعداز 50 دقیقه پرواز،هواپیما به زمین نشست.امیر غفور در جواب ترسش از پروازمی گفت:«من پایم به زمین وصل است. واقعا از پرواز می ترسم با اینکه خیلی هم هواپیما سوار می شوم.مخصوصا این هواپیمای ملخ دار. برای اولین بار سوار چنین هواپیمایی شدم.»او با اینکه شوخی های هم تیمی هایش را با خنده جواب می دهد اما بعضی مواقع هم عصبانی می شود:«همیشه وقتی بچه ها سربه سرم می گذارند ،می خندم اما گاهی هم عصبانی می شوم.»